انحراف در توسّل
123 بازدید
تاریخ ارائه : 4/6/2013 10:57:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

انحراف در توسل 

یکی از انحرافاتی که زمینه ای برای سوء استفاده ی شیطان و در نتیجه گمراه شدن عدّه ای از رهجویان و مومنین علاقمند به طی سیر و سلوک  و پیمودن پلّه های معنویّت گردیده است , این است که به خیال خود با توسل به ائمّه و اولیاء الهی به دنبال راهنمایی شدن و رسیدن به محضر یک مرشد کامل برای سر نهادن به دستورات او و بالاخره طیّ مراحل سیر و سلوک در تحت نظر او هستند .

امّا غافل از اینکه یک چنین روشی در مکتب حیاتبخش اسلام جایگاهی ندارد و لذا هدایتی که در خواب با دیدن یک شخص عارف و یا به خیال خود شخص امام معصوم , برای انسان رخ بدهد , هیچگونه اعتبار و سندیّتی ندارد و یلکه جه بسا این شیطان باشد که با چنین ظهوری در پی گمراه نمودن انسان بر آمده باشد .

 و همه ی اینها به خاطر این است که آن راهی که دوراز خطاست و در صورت خطا کردن عذر محسوب می شود ,  راه تحقیق از طریق علماء راستین اسلام است که وظیفه ی علما هم شناخت اشخاص با میزان شرع مبین است که توسط پیامبر اسلام (ص) و ائمه ی معصومین (ع) بیان شده است و در شرع مبین هم هیچ اعتباری برای خواب ها و مکاشفات برای تشخیص حق از باطل و تعیین تکالیف شرعی مومنین , منظور نگردیده است.خصوصا اگر این خواب ها و مکاشفات با موازین شرعی که قرآن و سنّت و اجماع و عقل است , ناسازگاری داشته باشد . و تشخیص همه ی اینها کار یک عالم کار کشته ی در فراگیری معارف و فقه اسلامی است و با خواب و مکاشفات قابل تشخیص نیست ؛ چرا که :

شیطان در خواب و بیداری به شکل افراد مختلف در می آید و با این پوشش گمراهی هایی را که در نظر دارد از زبان آن اشخاص صاحب نفوذ القاء میکند .

بله در روایت هست که شیطان به شکل معصومین در نمی آید , ولی از آنجا که ما معصومین را نمی شناسیم , پس اگر خود را به چای یکی از آنها معرّفی نماید , برای ما مشخّص نمی شود ولذا حتی اگر در خواب یا بیداری کسی خود راامام معصوم بخواند پذیرش این مطلب و قبول دستورات او محتاج به دلیل علمی است .

و اینکه چنین دیداری پس از توسّل ها و ریاضتها برای انسان پیش آمده است , هیچ دلیلی بر صحّت و حقیقت بودن آن نمی شود ؛ چرا که راه توسل در اینگونه از امور دستور داده نشده است و عدم تصرّف شیطان در طیّ آن تضمین نشده است , بلکه دستور به سوال و تحقیق از علمای راستین داده شده است و ترک چنین سوالی و اکتفاء نمودن به راه مذکور , خودش دور شدن از مسیری است که توسّط اسلام عزیز ارائه شده است.

 و حتی گفتن امور غیبی هم دلیل بر صحت مطلب نیست ؛ چرا که داشتن برخی از اخبار غیبی و برخی تصرّفات از قبیل کارهایی است که حتّی کفاری مانند مرتاضان هندی هم از انجام آنها بر می آیند و لذا دلیل بر حقّانیّت نمی شوند ؛ برای شیطان چیدن اینگونه امور کاری ندارد.

در اینجا به ذکر نمونه هایی از اوهام و تخیّلات نفسانی و همینطور مکاشفات انحرافی و اغواگری های شیطان ملعون در این باب که از یکی از مقالات گرفته شده است - اشاره نموده و قضاوت را به عهدهّ خواننده می گذاریم .

براي نمونه از مسلّمات مكتب تشيّع اين است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم قبل از مرگ مكرراً اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان وصي و خليفه بلافصل پس از خود معرفي نمودند.

اما جناب ابن عربي مدعي است كه من رسول خدا را در مبشّره اي ديدم[1][60] كه در دست ايشان كتابي بود، به من فرمود اين كتاب فصوص الحكم است. آن را بگير و به مردم برسان تا از او نفع برند.

لكن در اين كتاب آمده است كه: "رسول الله مرد و به خلافت كسي به جاي خود تصريح نكرد و آن را تعيين ننمود زيرا عالِم بود كه در امت او كسي است كه از جانب ربّ خود اخذ خلافت مي نمايد پس خليفة الله است با موافقت در حكم شرع و چون رسول الله اين معني را مي دانست كسي را مانع از امر خلافت نشد."[2][61]

همچنين از ديگر مسلّماتي كه در روايات آمده است، اين است كه حضرت ابوطالب عليه السلام عموي بزرگوار پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله وسلم جزء مؤمنيني بود كه در راه حمايت از اسلام تلاشهاي زيادي كرد [3][62].

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند: تا آن زمان كه ابوطالب زنده بود قريشيان از من مي ترسيدند[4][63].

ايشان در روز 26 ماه رجب،  سال دهم بعثت، با اعتقاد و ايماني كامل از دنيا رفتند.

امام صادق عليه السلام در عظمت مقام حضرت ابوطالب عليه السلام فرمودند:

"ابوطالب همنشين پيامبران، صدّيقين، شهيدان و صالحان است و اينان چه نيكو دوستاني هستند!"[5][64]

و فرمودند:

"اگر ايمان ابوطالب در كفّه اي از ترازو قرار گيرد و در كفـّة ديگر ايمان اين مردم گذارده شود، ايمان ابوطالب برتر خواهد بود."[6][65]

امام رضا عليه السلام نيز در خطاب به يكي از اصحاب خود در مورد ايمان حضرت ابوطالب عليه السلام اين چنين فرمودند: "آگاه باش كه اگر اقرار نكني به ايمان ابوطالب عليه السلام، جايگاه و منزگاه تو در آتش جهنم خواهد بود[7][66] ."

اما در مقابل ابن عربي در كتابي كه مدعي است طي يك مكاشفه، از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم دريافت كرده آورده است: " اگر براي همّت، اثري بود كسي اكمل از رسول الله و اعلي و اقوي همت تر از او نبود و حال اينكه همت او در اسلام ابوطالب، عموي او اثر نكرد."[8][67]

استاد حسن زاده آملي در انتقاد به مطلب مذكور مي فرمايند:

"شيخ در اين مطلب از عقيدة رايج در اهل سنت تبعيت نموده كه ناشي از جعليات و تبليغات بني اميه است. در حالي كه افعال و اقوال و اشعار و فداكاري فوق تصور حضرت ابوطالب عليه السلام گواه صادقي است بر اينكه آن بزرگوار از ابتدا به اسلام و نبوت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم ايمان آورده بود ولي براي حمايت بهتر از پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم از اظهار علني آن خودداري نموده و ائمه عليهم السلام نيز بر اين مطلب تصريح دارند و ايمان آن بزرگوار را در بالاترين درجات مي دانند."[9][68]

نمونة ديگر از مخالفت برخي مكاشفات با مسائل قطعي دين آن است كه:

در آيات و روايات آمده است كه همانطور كه اهل بهشت، در بهشت و نعمت، مخلّد مي باشند، كفار و مشركين نيز تا ابد در جهنم خواهند بود و طعم تلخ عذاب الهي را خواهند چشيد.

تعبير به "خُلُود" در مورد آتش و عذاب دوزخ، بيش از سي بار در قرآن آمده است."خُلُود" در لغت و كلمات مفسّران و لسان شرع به معني دوام و ابديت است[10][69].

قرآن در مورد عذاب هميشگي كفار و مشركين مي فرمايد:

"و يَخْلُدُ فيه مُهانا ً" [11][70]؛ هميشه با خواري در آن خواهد ماند.

"خَالِدِينَ فِيهَا لاَ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ "[12][71]؛ همواره در اين لعن (و طرد و نفرين)

مي مانند؛ مجازاتشان تخفيف نمي يابد.

با اين وجود ابن عربي در فصوص الحكم كه مدعي است آن را از طريق مكاشفه دريافت نموده، آورده است كه پس از مدتي، عذاب به معني درد و رنج براي همة مجرمين، ملحدين و كفّار منقطع شده و آنان در همان آتش جهنم در نعمت و خوشي به سر خواهند برد.

استاد حسن زاده آملي در معني عبارت ايشان مي نويسد:

و اگر اهل وعيد در دارالشقاء كه نار است داخل شدند همانا كه آنان بالاخره در آن دارالشقاء واقع در لذت مي شوند اين لذت آنان درآن دارالشقاء مباين است با نعيم جنان (بهشت) خلد. پس امر يكي است و بين اين دو نعيم كه نعيم اهل وعيد در دارالشقاء و نعيم اهل بهشت خلد باشد در نزد تجلي، تباين است. پس هر قومي از اين دو گروه نعيمي دارند كه لايق به هر يك از آنهاست... نعيمي كه براي اهل شقا هست عذاب مي نامند از جهت عذوبت و شيريني طعمش به نسبت آنان است. زيرا عذاب اصلاً از عَذْب (شيريني) مأخوذ است و اين لفظ عذاب براي عَذْب چون پوست است (قشر است) و پوست نگهدار مغزش از آفات است [13][72].

مرحوم استاد داود الهامي در اين باب مي نويسد: اين پندار ابن عربي با هيچ يك از آيات خلود و جاودانگي عذاب سازگار نيست. مخصوصاً در بعضي از آنها تصريح شده است كه هر زمان پوستهاي تن آنها از ميان برود، خداوند آن را به پوست نويني تبديل مي كند تا عذاب را بچشد و اصولاً تهديد به خلود در آتش، تهديد به عذاب دائم است و اگر مبدّل به نعمت جاوداني گردد، تهديد آميز نيست.[14][73]

هر يك از گروه ها مدعي اند كه بزرگان خود را در عالم مكاشفه در عالي ترين مرتبه كمال ديده اند. عرفاي عامه بدليل اشتغال فكري به موضوع عظمت خلفاي خود و تكرار اين مسأله در اذهانشان، در مكاشفات خود آنها را در بلندترين مراتب مي بينند.

ابو حامد غزالّي (معروف به امام محمد غزالي)، فردي سني، شافعي، اشعري مذهب[15][76] و در جرگة صوفيان مي باشد. او مدعي است كه بطلان مذهب اماميه و برتري ابوبكر بر علي عليه السلام را از راه كشف دريافته است. [16][77]

ابن عربي در مشاهده اي غيبي در معراج مي نويسد:

"در يكي از معراج هايي كه به دفعات به افلاك داشته است، پيامبر اكرم را مشاهده نموده، درحالي كه ابوبكر صديق در طرف راست و عمر فاروق در طرف چپ آن حضرت نشسته، وعلي عليه السلام به عنوان مترجمي بين حضرت عيسي عليه السلام و حضرت رسول اكرم صلي الله عليه وآله وسلم عمل مي كرده است !"[17][78]

جامي[18][79] در "نفحات الانس" در ضمن شرح حال محمد غزالي نقل مي كند كه يكي از  اكابر و علما گفته است كه: "روزي ميان نماز پيشين و نماز ديگر به مسجد حرام درآمدم، وچيزي از وجد و احوال فقرا مرا فرو گرفته بود. نمي توانستم كه بايستم و بنشينيم، جايي مي طلبيدم كه ساعتي استراحتي كنم. به جماعتخانه بعضي رباطها كه در حرم داشت درآمدم و بر پهلوي راست در برابر خانه بيفتادم، و دست خود را زير روي ستون ساختم تا مرا خواب نگيرد و طهارت بر من منتقض نشود. ناگاه يكي از اهل بدعت (شيعه) -كه به آن مشهور بود - آمد و مصلّي بر در آن جماعتخانه بينداخت، و از جيب خود لوحي بيرون آورد – گمان مي برم كه از سنگ بود و برآنجا چيزها نوشته بودند – آن را ببوسيد و پيش روي خود نهاد، و نماز دراز گزارد و روي خود را از هر دو جانب بر آنجا ماليد و تضرّع بسيار كرد. بعد از آن سر خود را بالا كرد و آن را ببوسيد و بر چشمهاي خود ماليد، و باز ببوسيد و در جيب نهاد. چون من آن را ديدم، مرا از آن كراهيت بسيار شد. با خود گفتم: چه بودي كه رسول صلي الله عليه وآله وسلم زنده بودي تا اين مبتدعان را خبر دادي از شناعت آنچه مي كنند. و با اين تفكّر خواب را از خود دور مي كردم تا طهارت من فاسد نشود. ناگاه از حس غايب شدم، در ميان خواب و بيداري ديدم كه عرصه اي است بسيار گشاده، و مردم بسيار ايستاده اند و در دست هر يك كتابي است مجلّد و همه پيش شخصي درآمدند. از حال ايشان سؤال كردم، گفتند: حضرت رسالت صلي الله عليه وآله وسلم اينجا نشسته است، و اينها اصحاب مذاهب اند مي خواهند كه عقايد و مذاهب را از كتب خود بر رسول صلي الله عليه وآله وسلم خوانند و تصحيح مذاهب و عقايد خود كنند. شخصي درآمد، گفتند: شافعي است رضي الله عنه و در دست وي كتابي، به ميان حلقه درآمد و بر رسول صلي الله عليه وآله وسلم سلام گفت. رسول صلي الله عليه وآله وسلم جواب داد و مرحبا گفت. شافعي پيش وي بنشست و از كتابي كه داشت، مذهب و اعتقاد خود خواند. و بعد از وي شخصي ديگر آمد، گفتند: ابوحنيفه است  رضي الله عنه  و به دست وي كتابي، پهلوي شافعي بنشست و از آن كتاب مذهب و اعتقاد خود خواند. و همچنين يك يك از اصحاب مذاهب مي آمدند تا باقي نماندند مگر اندكي، و هر كه عرض مذهب خود مي كرد وي را پهلوي ديگري مي نشاندند. چون همه فارغ شدند، ناگاه يكي از روافض (شيعه ها) آمد، و در دست وي جزوي چند جلد ناكرده (!) و در آنجا ذكر عقايد باطلة ايشان، و قصد كرد كه به ميان آن حلقه درآيد و آن را بر رسول صلي الله عليه وآله وسلم خواند. يكي از آنان كه پيش رسول صلي الله عليه وآله وسلم بودند، بيرون آمد و وي را زجر و منع كرد و جزوه ها را از دست وي گرفت و بينداخت، و وي را براند و اهانت كرد. من چون ديدم كه قوم فارغ شدند و كسي نماند كه چيزي خواند، پيش آمدم و در دست من كتابي بود مجلّد، آواز دادم و گفتم: يا رسول الله! اين كتاب معتَقَد من و معتَقَد اهل اسلام است، اگر اذن فرمايي بخوانم. رسول صلي الله عليه وآله وسلم گفت: چه كتاب است؟ گفتم: كتاب قواعد العقايد است كه كه غزّالي تصنيف كرده است. مرا به قرائت آن اذن داد. بنشستم و از اوّل كتاب خواندن گرفتم تا به آنجا رسيدم كه غزالّي مي گويد: واللهُ – تعالي – بَعَثَ النَّبيَّ الأميَّ القُرشيَّ محمّداً صلي الله عليه وآله وسلم  إلي كافَـّةِ العربِ و العَجَمِ و الجنِّ و الأنسِ. چون به اينجا رسيدم، اثر بشاشت و تبسّم در روي مبارك وي صلي الله عليه وآله وسلم ظاهر شد. چون به نعت و صفت وي رسيدم، به من التفات كرد و گفت: أين الغزّالي؟ غزّالي آنجا ايستاده بود، گفت: غزّالي منم يا رسول الله! و پيش آمد و سلام گفت، و رسول صلي الله عليه وآله وسلم جواب داد و دست مبارك خود به وي داد. غزّالي دست وي را صلي الله عليه وآله وسلم مي بوسيد و روي خود بر آنجا مي ماليد. بعد از آن بنشست. رسول صلي الله عليه وآله وسلم به قرائت هيچ كس چندان استبشار ننمود كه به قرائت من قواعد العقايد را. چون از خواب درآمدم، بر چشم من اثر گريه بود از آن كرامات و احوال كه مشاهده كرده بودم." [19][80]

بايزيد بسطامي سنّي مالكي مذهبي بود كه به حلول و وحدت وجود اعتقاد داشت[20][81] و

مي گفت در زير عباي من به جز خداي متعال نيست و هيچ خدايي به جز من، وجود ندارد "لا اله إلّـا أنا"[21][82].

او مدعي است در مكاشفه اي در خواب، خدا را ديدم[22][83] گفت بايزيد چه مي خواهي؟ گفتم آن مي خواهم كه تو مي خواهي، پس به من گفت من تو هستم چنان كه تو من هستي[23][84].

از ابوالحسن خرقاني، سنّي صوفي اي كه سلسله ي تصوّف او به بايزيد بسطامي

 مي رسد[24][85] نقل شده كه مي گفت من مصطفاي زمانه هستم؛ من خداي وقتم [25][86] و من تنها دو سال از خدا جوان تر هستم و خداوند ملازم من است[26][87].

مي گويد در مكاشفه اي در خواب خدا را ديدم به من گفت اي ابوالحسن! مي خواهي من تو باشم و تو من باشي؟[27][88]

ابن عربي مي گويد: حق را دوبار در خواب ديدم كه به من مي گفت: بندگان مرا به سوي خير، راه بنماي!! [28][89]

غزالي مي گويد: خدا را در خواب ديدم و براي اينكه يقين كنم آيا واقعاً او خداست يا شيطان، از او پرسيدم، آيا توشيطان هستي كه با من سخن مي گويي؟ او گفت: نه من خدايم، از همين جا فهميدم كه واقعاً خدا را در خواب ديده ام نه شيطان را !! [29][90]

 گاه مريد، در تجسم اوهام و خيالات، مراد خود را در بالاترين مراتب مشاهده مي كند.

در كتاب صفوة الصفا كه در شرح حالات شيخ صفي الدين اردبيلي به قلم يكي از مريدان او نوشته شده است، نقل شده كه: يكي از مردان كار كرده به شيخ گفت: در عالم خواب ديدم سر آستين شيخ از "عرش" بودي تا "ثري" (زمين) ! شيخ گفت: "فرزند! اين را به قدر حوصلة تو به تو نشان داده اند! "

در همين كتاب آمده است كه جبرئيل گيلاني نقل كرد از برادر خود پير محمد، گفت: اوّل مرتبه اي كه به خدمت شيخ صفي رسيدم (حالت مكاشفه اي بر من دست داد) ديدم پاي شيخ به تحت الثري و سرش به عليين و دوش راست او به كنار كوه قاف و دوش چپش هم به كنار كوه قاف است! نعره اي زدم و از خود برفتم، بعد از ساعتي شيخ از من سؤال كرد چرا نعره زدي ؟! آن صورت كه ديده بودم عرض كردم... .[30][91]

وباز در اين كتاب آورده شده  از خواجه محمد "سراوي" كه از پير محمود، خادم خواجه افضل سراوي شنيدم: وقتي خواجه افضل، از اردبيل از خدمت شيخ صفي، قصد "سراو" كرد، شيخ به او گفت: در برابر من سوار شو، خواجه افضل سوار شد و حركت كرديم. چون به نيم فرسنگي اردبيل رسيديم نگاه كردم ديدم شيخ بزرگ مي شد، بزرگ مي شد!  به اندازه اي كه تمام ولايت اردبيل از او پر شد! نعره اي زدم و بي خود گرديدم و از اسب درافتادم. خواجه افضل از مشاهده اين حالت خوشش نيامد و متحيرانه به من نگاه كرد، من آنچه را ديده بودم باز گفتم. گفت: اي كور بَصَر، يعني شيخ به آن اندازه است كه در ولايت اردبيل بگنجد؟! آنچه را ديدي به قدر خودت ديدي ![31][92]

علامه مجلسي رحمة الله عليه  در عين الحياة ادعاي به معراج رفتن ابن عربي را نقل مي كند كه او مقام حضرت علي عليه السلام را از بعضي از صحابه اي كه نام

مي برد پايين تر مي بيند.[32][93]

ادعاي معراج توسط دانشمندان قبل از اسلام نيز مطرح شده است نقل كرده اند كه "ارداي ويراف" كه در زمان اردشير بابكان مي زيسته است، به معراج رفت و سه جام شراب خورد و بيهوش افتاد. و يك هفته بيهوش بود. و شش تن حكيم اطراف او بودند تا آنكه به هوش آمد بر پاي خاست و دبيري را پيش طلبيد و صورت مكاشفات و مشاهدات خود را بگفت تا او نوشت كه به عرض اردشير برساند.

گفت: چون بخفتم، فرشتة بهشتي آمد دست مرا گرفت و مرا به پل صراط رسانيده؛ آنگاه جبرئيل در رسيد و مرا به عرش برد و فرشتگان و بهشتيان را ديدم و در حضرت يزدان نماز بردم. آنگاه طبقات مردم را ديدم و از حال يك يك بازپرس كردم و ارواح جميع اصناف را ديدم و مقام هر يك را بدانستم. آنگاه مرا به دوزخ آوردند و اهالي دوزخ را تن به تن ديدم و كيفر هر گناه را دانستم. بعد از آن فرشتگان مرا به عالم عنصر آوردند. و سپس ترويج دين زرتشت نمود.[33][94]

ابن عربی در فتوحات مکّیه مکاشفه ای از بعضی از اولیای رجبیون نقل می کند که طبق آن «رجبیون»[34][95] در کشفشان روافض(شیعیان) را به صورت خوک می بینند و آورده است: دو مرد از عدول شافعی که کسی ایشان را تهمت «رفض» (شیعه بودن) نمی زد، مرشدی از اولیاء ایشان را چنین دید.

او می گوید:

من آن ولیّ را دیدم و با وی صحبت کردم. آن ولیّ به آن دو مرد گفت که: من شما را به صورت خوک می بینم و این علامتی است در میان من و خدا که رافضیان را به صورت خوک به من می نماید. پس آن دو رافضی در باطن توبه کردند. آن ولیّ به ایشان گفت که: حالا شما را به صورت انسان می بینم آن دو رافضی اعتراف کردند و تعجب نمودند[35][96].

و او مدعی است که: «و هی العلامۀ التی جعل الله له فی أهل هذا المذهب».«شکل خوک علامتی است که خداوند برای پیروان این مذهب (شیعه) قرار داده است».

امام خمینی در این مورد می نویسد: «بعضی از نفوس، از آنجا که صفحه وجودیشان در اثر صفای باطنی همچون آیینه مصقّل می باشد، ممکن است سالک مرتاض عین ثابت نفس خویش را در آیینه وجود او مشاهده نماید (و با مشاهده صورت خویش در آیینه وجود او، صورت را، از او انگارد) نظیر مشاهده شیعیان به صورت خنزیر توسط بعضی از مرتاضین از اهل سنت که گمان کرده اند آن صورت واقعی شیعیان بوده بلکه به واسطه صفای آیینه شیعیان، مرتاض صورت خود را که به شکل خنزیر بوده در آیینه او مشاهده نموده و گمان کرده است که آن صورت رافضی بوده، حال آنکه او فقط صورت خود را دیده است»[36][97].

استاد مصباح يزدي مي فرمايند:

"اصولاً بايد توجه داشت كه كشف و مكاشفه در نزد اولياي خدا و عارفان وارسته و راستين از امور پيش پا افتاده است كه كمترين اعتنايي به آن ندارند و هيچ توجهي به آن نمي كنند. اين امور براي امثال بنده كه غير از اين چشم ظاهر بين نداريم جلب توجه مي كند. به راستي ديدن نوري در آسمان يا شنيدن يك صداي غيبي چه مشكلي را از انسان حل مي كند  و موجب پديد آمدن و رشد كدام فضيلت يا ريشه كن شدن و تضعيف كدام صفت رذيله در وي مي شود؟!

از اين رو اولياي خدا اين امور را بازي هايي كودكانه تلقي مي كنند و بدان توجهي نمي كنند.[37][99]  پس بر انسان لازم است كه تمام همّتش را در جهت استفاده از دو منبع عقل و شرع قرار داده، كه پس از رهنمون شدن به شرع به واسطة عقل، چراغ فروزان عقل را در راه فهم حقايق و معارف منبع بي خطا و نا محدود شرع  به كار گيرد.

و السلام علي من اتّبع الهدي

  و الحمدالله رب العالمين

[1][60] - مبشره يعني رؤياي بشارت دهنده. در جايي وارد است كه به چشم باطن خود ديدم كه آن مبشره – رؤياي صالحه – را خداي تعالي به من نمود (نه من خواستم) پس جمال مثالي پيغمبر را ديد (نه مادي خارجي را) [ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، استاد حسن زاده آملي، ص 8] "در مقدمه مقاله از جناب قيصري نقل شده كه مكاشفه و مشاهده گاه در خواب اتفاق مي افتد."

[2][61] - ترجمه عبارت از كتاب ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 409.

"و لهذا مات رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم و ما نص بخلافة عنه إِلى أحد و لا عَيَّنَه لعلمه أنّ في امته من يأخذ الخلافة عن ربّه فيكون خليفة عن اللَّه مع الموافقة في الحكم المشروع فلمّا علم ذلك صلى الله عليه و آله لم يحجر الأمر." [فصوص الحكم، ص163، انتشارات الزهراء سلام الله عليها، چاپ دوم 1370 هـ.ش]

[3][62] - الغدير، ج 7، ص 384 (باب الاجماع في ايمان ابي طالب عليه السلام ). ( مرحوم محدّث قمي رحمة الله در اوّل احوال پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم مي نويسد: علاّمه مجلسي گفته است: امامّيه اجماع كرده اند بر آنكه پدر ومادر حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و سلم و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا به آدم همه مسلمان بودند... سپس مي نويسد: آثار انبياء را از يكديگر ارث مي برند تا به عبدالمطّلب رسيد و او حضرت ابوطالب را وصيّ خود گردانيد، و ابوطالب آن ودايع را بعد از بعثت تسليم حضرت نمود).[منتهي الآمال، ج1، ص3، از بحارالانوار، ج9، ص 29 ].

[4][63] - «... ما ذالت قريش كاعين(أي جبانين) حتّي مات أبوطالب.) [الغدير،ج7، ص 374].

[5][64] - "اِنَّ اباطالبٍ مِن ‏رُفقاءِ اَلنَّبيينَ والصِّدّيقين والشُّهداءِ والِصالحينَ وحَسُنَ اولئك رفيقاً"

[بحار الانوار، ج 35، ص 111، ح 42. الغدير، ج 7، ص 392، ح 22. الحجّة علي الذّاهب الي تكفير ابي طالب، سيد فخار بن معد، ص82. ابوطالب حامي الرسول و ناصره، نجم الدين العسكري، ص 140.]

[6][65] -" إنّ إيمانَ أبي طالبٍ لو وُضِعَ في كَفَّةِ ميزانٍ وإيمانُ هذا الخَلْق في كَفَّةِ ميزانٍ، لَرَجَحَ إيمانُ أبي طالبٍ على إيمانِهِم "

[بحارالانوار، ج 35، ص 112، ح 44. الغدير، ج 7 ،ص 390 ،ح 16. مدينة المعاجز، ج 7،ص 535،ح 98، الحجّة علي الذّاهب الي تكفير ابي طالب، ص 85. الدر النظيم، ابن حاتم العاملي، ص 221]

[7][66] - «كتب أبان بن محمود ألي عليِّ بن موسي الرضا عليه السلام: جعلت فداك أنِّي قد شككت في إسلام أبي طالب. فكتب إليه: و من يشاقق الرَّسول من بعد ما تبيَّن له الهدي و يتَّبع غير سبيل االمؤمنين . الآية. و بعدها إنَّك إن لم تقرَّ بايمان أبي طالب كان مصيرك إلي النّار.» [ الغدير، ج7، ص 381.]

[8][67] - ترجمه عبارت از كتاب ممد الهمم در شرح فصوص الحكم، ص 325

"ولوكان للهمة أثر ولابد، لم يكن أحد أكمل من رسول الله صلي الله عليه و سلم و لا أعلي و لا أقوي همّـة منه، و ما أثَّرتْ في إسلام أبي طالب عَمِّهِ"[فصوص الحكم، ص130، انتشارات الزهراء سلام الله عليها، چاپ دوم 1370 هـ.ش]

[9][68] - همان، ص 325، پاورقي.

[10][69] - لسان العرب. مقائيس اللغة. صحاح اللغة. تفسير مجمع البيان. تفسير قرطبي، ج 1، ص 207. تفسير مراغي، ج 1، ص 69. المنار، ج 1،ص 364.

[11][70] - فرقان، 69.

[12][71] - بقره، 162، آل عمران، 88.

[13][72] - ممد الهمم در شرح فصوص الحكم "فصّ حكمةٍ عليّة في كلمة اسماعيليّة" ،ص 210." وإن دخلوا دار الشّقاء فإنّهم على لذّة فيها نعيم مباين

نعيم جنان الخلد والأمر واحدوبينهما عند التجلّيتباين

يُسَمَّى عذاباً من عذوبة لفظه            وذاك له كالقشروالقشرصائن" [فصوص الحكم، ص42، انتشارات الزهراء سلام الله عليها، چاپ دوم 1370 هـ.ش]

[14][73] - داوريهاي متضاد درباره ي محي الدين عربي ، داود الهامي، ص 215.

[15][76] - وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج3، ص 353.

[16][77] - الدّر المنثور، ص 31.

[17][78] - " ولمَّا شهدته صلى الله عليه وسلم في ذلك العالم سيداً معصوم المقاصد... والصديق على يمينه الأنفس، والفاروق على يساره الأقدس، والختم بين يديه قد جثا، يخبره بحديث الأنثى، وعلي صلى الله عليه وسلم يترجم عن الختم بلسانه، وذو النورين مشتمل برداء حيائه، مقبل على شأنه... الخ" [فتوحيات مكيه، ج 1، ص 2-3]

[18][79]- سُنّي كه در اصول، اشعري مذهب، در فروع حنفي و در صوفيه تابع فرقه ي نقشبنديه  بوده است [ روضات الجنّات، ج5، ص 287]

[19][80] - نفحات الانس، ص 376.

[20][81] - اسلام و عقايد شاهرودي، ص 33.

[21][82] - تحفة الاخيار، ص 50.

[22][83] - قلت للصادق جعفر بن محمد  عليهما السلام: إن رجلا رأي ربه عزوجل في منامه فما يكون ذلك؟ فقال: ذلك رجل لا دين له، ان الله تبارك و تعالي لا يري في اليقظه و لا في المنام، و لا في الدنيا، و لا في الاخره. [بحارالانوار، ج4، ص32، از امالي صدوق "قدس سره"]

به امام صادق عليه السلام گفتم : شخصي پروردگار خويش را در خواب خود ديده است، اين چگونه قضيه اي است ؟ فرمودند: آن مرد، شخصي است كه دين ندارد، خداوند تبارك و تعالي نه در بيداري ديده مي شود و نه در خواب و نه در دنيا و نه در آخرت.

[23][84] - تحفة الاخيار، ص 223.

[24][85] - تحفة الاخيار، ص 164.

[25][86] - تذكرة الاولياء، ص 385.

[26][87] - عرفان ايراني (حلبي)، ص 241.

[27][88] - تحفة الاخيار، ص 214.

[28][89] - "رأيت الحقّ في النوم مرتين و هو يقول لي: انصح عبادي" [ فتوحات مكيه، ج 1، ص 334.]

[29][90] - الغدير، ج 11، ص 159.

[30][91]- صفوة الصفاء، ص 331.

[31][92]- همان، ص 330.

[32][93] - عين الحياة، ص 623.

[33][94] - تاريخ فلسفه و تصوّف، آيت الله حاج شيخ علي نمازي شاهرودي، ص 73 از ناسخ التواريخ ج2، ص 88.

[34][95] - رجبیّون در هر زمان چهل نَفْس اند که نه کم می شوند و نه زیاد،و آنان رجال و مردانی اند که حالشان قیام به عظمت الهی است و از«افراد» می باشند، اینان صاحبان «قول ثقیل= سخن سنگین» می باشند، چنانکه خداوند فرموده: انا سنلقی علیک قولاً ثقیلا، یعنی: ما گفتاری گران به تو القا خواهیم کرد  (5- مزمل) و اینان را از آن جهت رجبیون نامیده اند که حال این مقام آنان را جز در ماه رجب-از آغاز استهلال هلال ماه تا انقضایش- نمی باشد، سپس این حال را از خویش گُم می یابند تا دخول ماه رجب سال آینده، و از صاحبان این طریق کم کسی آنان را می شناسد، آنان در شهرها پخش و پراکنده اند و برخی از آنان برخی دیگرشان را می شناسد

[35][96] - «وکان هذا الذی رایته قد ابقی علیه کشف الروافض من أهل الشیعۀ سائر السنۀ فکان یراهم خنازیر فیأتی الرجل المستور الذی لایعرف منه هذا المذهب قطّ وهو فی نفسه مؤمن به یدین به ربه فاذا مرّ فلیه یراه فی صورۀ خنزیر فیستدعیه و یقول له تب الی الله فانک شیعی رافضی فیبقی الآخر متعجّباّ من ذلک فان تاب و صدق فی توبته رآه انساناً و ان قال له بلسانه تبت و هو یضمر مذهبه لایزال یراه خنزیراً فیقول له کذبت فی قولک تبت و اذا صدق یقول له صدقت فیعرف ذلک الرجل صدقه فی کشفه فیرجع عن مذهبه ذلک الرافضی و لقد جری لهذا مثل هذا مع رجلین عاقلین من أهل العدالۀ من الشافعیۀ ما عرف منهما قط التشیع و لم یکونوا من بیت التشیع...»[ فتوحات مکیه، ج2، ص8]

[36][97] - «بل قدْ یشاهد السّالِک المرتاض نفسه وعینه الثّابتۀ فی مرآۀِ المشاهد لصَفاءعیْن المشاهد کرؤیَۀ بعْض المرْتاضین مِنَ العامّۀ الرّفضۀ بصوُرۀالخنْزیر بخیاله وهذا لیْسَ مشاهدۀ الرّفضَۀ کَذا بَل لصَفاءِ مرْآۀالرّافضی رأی المرتاض نفسهُ الّتی هی عَلی صُورۀ الخنْزیر فیها فتوهّم انّه رأی الرّافضیَ وَ مارأی الّا نفسَه» تعلیقاتٌ علی شرح فصوص الحکم، امام خمینی، ص221.

[37][99] - در جستجوي عرفان اسلامي، ص 307